آی کیو هایی در حد .................. سس مایونز
آی کیو هایی در حد سس مایونز






منوی وبلاگ
دانشجو نما

درباره : همینم که هستم !
پروفایل مدیر :دانشجو نما
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ

مطالب اخیر
 

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
خرداد ٩٠
فروردین ٩٠
شهریور ۸٩
دی ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان
دختری با دنيای كوچيك
کلاغه به خونش نرسید
من تو رو دوست دارم
چیزی میان دوفریم
سيبت رو خوردی
یه کاسه ماست
آتش بدون دود
سوسكه سياه
روزانه های من
دختر کردستان
جك های خفن
دی جی جوك
هادی هژبری
زیباترین حرف
يه بچه مثبت
معتاد خوشتيپ
ديوونه خونه من
و اما عشق
معدنچی۷۹
پری جذامی
فریاد صبرا
دایی ناصر
مداد سياه
خاله ريزه
کلکسیون
خیال باف
مارمولک
جزيره بچه گرسنه
لپ لپ
گلپسر
كوپولی
مجهول
زیگول
تهوع دوم
سيب مهربون
تنهای من
ذهن مغشوش
بخندم يا گريه کنم ؟
جایی شبیه قلب من
اداهای مردونه
عشق فيلم
کولاک وب
کتابخانه مجازی
لحظه های ديوانگی
من مثل هيچکس
سنجاب خانوم
چاپ دوم
کاپوچينو
دانلود آهنگهای تلويزيون
يه دختر باحال
خر نسبتا فهيم
دست و پا شکسته
نارسيس
نقد و بررسی وبلاگها
دختر خانوما و آقا پسرا
یادداشت های یک دختر ترشیده
و الاغ عاشق
نخودی
هم نفس صبحدمان
خودم
وحشت
شهرزاد قصه گو
من و دانشگاه
خانه ای از شن و مه
نهنگ بی دندون
زندگی روی باد
تراوشات مغز من
خاطرات یک نیمچه دانشجوی نابغه !
بیا تو باحاله
آی طنز
خرابه!
احتراز یا اعتراض!؟ نازنین
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

آمار و خروجی
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بازدید علمی زمین شناسی (2)


آقا امروزم ما بازدید ( مثلا ) علمی داشتیم.
ولی باید اعتراف کنم که به هیچ وجه من الوجوه  قابل مقایسه با بازدید هفته پیش نبود.
حالا چرا, خدمتتون عرض میکنم....
از همه مهم تر اینکه ما امروز حتی عکس اتوبوسهایی که( از 1 هفته پیش قرار بود!!!), پنجشنبه راس ساعت 7 صبح جلوی دانشگاه باشن رو هم ندیدیم.
تقصیر هیچکس هم نبود غیر از همین شخصیتی که تو عکس میبینید.                    

فرزاد نجار زاده. ملقب به قرمزی!! ( حالا کلاه قرمزی یا شنل قرمزی زیاد فرقی نمیکنه)

 قرار بود ساعت 7:30 دقیقه حرکت کنیم, یک ربع به 10 راه افتادیم. یعنی به عبارتی 2 ساعت و ربع معطل* بودیم.
* واژه معطل در واقع حالت مودبانه ی لغت زشت و نامانوس الاف میباشد که به خاطر نظر یکی از دوستان که فرموده بودند بهتر است از لغات زشت استفاده نفرمائید, از آن استفاده نفرمودیم.

دلیل دوم هم وجود یکی از مینی بوسهای به جا مانده از اوایل جنگ جهانی اول به جای یکی از اون اتوبوسها بود. البته 2 تا مینی بوس کولر دار دیگه هم بود که طبق معمول فقط دخترها اجازه سوار شدن تو اون دو تا رو داشتن.  

دلیل سوم هم ابرهای وسط آسمون بود که بر عکس هفته پیش امروز غایب بودن وامروز خورشید منطقه رودان رو به صحرای نوادا تبدیل کرده بود. ( این یکی دیگه وجدانا تقصیر کسی نبود )

اما حالا درسته که امروز به اندازه هفته پیش خوش نگذشت, اما در کل یه بازدید علمی خوب بود.
عکسای زیر اینو ثابت میکنه.

 
جناب آقای دکتر رضایی در حال تشریح انواع سنگهای رسوبی .

                                                         

نمونه ای از لایه بندی رسوبات شن و ماسه که بصورت افقی روی هم قرار گرفته اند.

 


 

اینجا هم ترک های گلی رو میبینید که وجود آب رو در گذشته تو این محل ثابت میکنه.

 

 

بقیه عکسها رو هم میتونین اینجا ببینید:

عکس شماره یک دو / سه / چهار / پنج / شش / هفت / هشت / نه / ده / يازده / دوازده / سيزده / چهارده / پانزده / شانزده / هفده / هجده / نوزده / بيست / بيست و يک / بيست و دو / بيست و سه / بيست و چهار / بيست و پنج


این عکس هم مربوط به هفته پیشه ( خانوم ها لطفا نگاه نکنن!!! )

 


 

...


بازدید علمی زمین شناسی

جمعه

۲۳اردیبهشت ۱۳۸۴

ساعت حرکت : ۷ صبح (روبروی درب اصلی دانشگاه)

سرپرست گروه : استاد داریوش جانکی پور

اعضای گروه : ۵ نفر از بچه های زمین شناسی ( همون IQ های در حد سس مایونز) + ۱۱ نفر از بچه های آبیاری

تو این عکس یکی از بهترین و با سوادترین اساتید دانشگاه, داریوش جانکی پور رو میبینید که در حال تشریح انواع رسوبات حمل شده توسط جریان آب و دیگر عوامل جابجایی است.

( این که میگم بهترینه نه به خاطر اینه که استاد این ترم ماست و نمرمون دستشه, نه.... چون واقعا به کارش مسلطه ).

 

اینجا هم میتونین فسیل یه صدف رو ببینید که بوسیله ی رسوبات روی یه تخته سنگ حفظ شده.

* (سمت راست تصویر: آقای جانکی پور )

وقتی روی سنگهای داغ یه بیابون زیر آفتاب داری قدم میزنی, هیچ چیز به اندازه ی دیدن یه صدف روی دیواره ی یه سنگ, نمیتونه بهت ثابت کنه که یه زمانی از همینجا یه رودخونه ی پر آب میگذشته.

 در واقع پیدا کردن جواب همه ی این سوالاست که آدم رو به دانستن علم زمین شناسی تشویق میکنه.

( ولی خودمونیم, حرفای قلمبه سلمبه هم بلدم بزنما.... )

 

 

 

    

                 تو این عکس هم تشکیلات رسوبی رو میبینیم که تحت تاثیر عمل وارونگی لایه ها, از حالت افقی تقریبا بصورت لایه های عمودی درآمده اند. ( زاویه انحراف حدود ۸۰درجه )                                                        

 

 

                  

نمونه ای از سنگهایی که بر اثر نیروی جاذبه زمین, در دامنه ی یه کوه به طرف پائین حرکت میکنن; و توده ای از سنگ به نام واریزه رو بوجود میارن.

 

    

اینم عکس خودمه. البته عکاس این عکس ( حسین ), سعی کرده برای حفظ حجاب اسلامی موهام تو عکس نیافته.

 

 

 

 این عکس تو نگاه اول شاید خیلی عادی به نظر بیاد, اما اگر یه مقدار بهش دقت کنید میتونید ۱ تخم مرغ رو تو عکس ببینید که خوب این خودش خیلی سوال برانگیزه:

سوال اول : اون مرغ بدبخت چه جوری رفته اون بالا؟

سوال دوم : مرغه چه جوری اون تو جا شده؟

سوال سوم: حالا میگیم یه جوری رفته اون بالا و خودشو به زور اون تو جا داده, دیگه چه جوری تونسته اونجا تخم بذاره؟

سوال چهارم: چرا وزارت مسکن به مرغا وام نمیده تا مجبور نشن بین زمین و هوا تخم بذارن؟

سوال پنجم : اگه اون تخم مرغ, ۶-۵ روز دیگه یه جوجه از توش بیاد بیرون, اون جوجه ی مادر مرده دیگه چه جوری بیاد پائین؟

سوال ششم: اگه نتونه بیاد پائین که همون بالا جوون مرگ میشه میره پی کارش. ولی اگه با مارمولک بازی تونست سالم برسه رو زمین فکر میکنید پس فردا چی کاره میشه؟ خوب معلومه, اگه بتونه مادرشو پیدا کنه که احتمالا به جرم قتل عمد بقیه عمرشو باید آبخونک بخوره. ولی اگه نتونه مادرشو پیدا کنه مطمئن باشید حتما میره معتاد میشه ) شک نکنید که غیر ازاین دو حالت نیست. من خودم یه مدت جوجه بودم میدونم ).

نتیجه :

مرغا هم میتونن پرواز کنن. وجود اون تخم مرغ اینو ثابت میکنه.

مرغا هم شعور دارن, بهشون جا بدین که دیگه شاهد چنین عکسهایی تو جامعه نباشیم.

وزارت مسکن و دولت بهای بیشتری به صنعت مرغداری در کشور بده.

اگه یه روز یه جوجه رو دیدین که داره دنبال مادرش میگرده بلافاصله در صورت امکان با ۱۱۰ تماس بگیرین, و در غیر این صورت خودتون با تیر بزنیدش.  

                       

 

بدون شرح!!!!

 

                                                                              

...


۱ هفته به پایان ترم اول

   این روزا, آخرین جلسات کلاسهای ترم اول هم داره برگزار میشه و بعدش هم امتحانات پایان ترم و بعد از اون هم به مدت ۳ ماه هر کی میره ولایت خودش و دیگه همدیگه رو نمیبینیم تا احتمالا اول پائیز.

  

...


و اما سیاوش...

 

- همون طور که قول داده بودم امروز نوبت سیاوشه که بهتون معرفیش کنم.اما داستان سیاوش با رضا خیلی فرق میکنه; چون هم از هر دو تای ما بزرگتره وهمین که خوب دائی ماست و احترامش سر جاشه.

  ضمن اینکه ۲ تا داداش بزرگتر داره و خواهرشم مامان ما میشه و خلاصه آقا ما هیچ رقمه زورمون بهش نمیرسه. از طرفی هم طبق آخرین لیست فحشهای ارسالی از طرف رضا به بنده, سعی میکنم به ذکر چند مورد کوتاه در مورد سیاوش رضایت بدم تا بتونم ۴-۳ سال بیشتر تو این دنیا زندگی کنم!!!

 

- این سیاوش ما ۷ تا جون داره, در حال حاضرهم قاچاقی زنده است. این آدم رمز زده وارد این دنیا شده, ضد ضربه اس, همه ی راه مخفی هارو بلده, غول مرحله آخرم کشته.

در مورد هر چی بگی میتونه برای۲ ساعت بحث کارشناسی کنه, رو همین حساب اگه بره مسابقه هفته با ۳ تا چراغ روشن حتما اول میشه.

خدای کل کل و رو کم کنیه, نصف ساعتهای زندگیش رو تو چت روم های یاهو گذرونده و موقع حرف زدن باهاش باید حواست باشه که Talk رو حتما گرفته باشی. یه آنتی ویروسه نورتون هم بد نیست همیشه تو جیبت باشه که یه موقع بوتت نکنه.

  تو مسنجرش کل تهران رو Add کرده.جدیدا هم یه سری رفتن جلوی کمپانی Yahoo تو آمریکا تظاهرات کردن که این سیاوش به ما اجازه ی حرف زدن تو چت روم و نمیده ! Yahoo هم یه اختاریه واسش فرستاده که اگه تو صف نوبت و رعایت نکنه ۲ نفر رو میفرسته تهران بنزین بریزن روش آتیشش بزنن. سیاوش هم در جواب گفته که هر غلطی دلتون میخواد بکنین. روزا که منو پیدا نمیکنید, شبا هم حالا که اینطور شد میرم تو آکواریوم میخوابم!!*

 

* اشاره به این جمله ی معروف دارد که میگوید:" آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند."

 

که البته این جمله یه نکته ی انحرافی هم داره. اونم اینه که سیاوش در کل شبانه روز فقط ۱ ساعت میخوابه (اونم ۴ تا یه ربع).

  بقیش رو هم یا مشغول چت کردنه یا داره موزیک دانلود میکنه( یه بار هم ابی به موبایلش زنگ زده که این آهنگایی که تو از من داری من هنوز نخوندمشون تو از کجا آوردی؟)*

 

* که شادمهر هم در این باره گفته: " بگو از کجا آوردی؟ "

  سیاوشم بهش گفته که (البته احتمالا SMS زده, چون از این پولا نداره بده): " از همون جا که شباش, بوی تو باشه تو هواش,... و الی آخر"

 

 حالا هی من میگم آقا رمز زده اومده تو این دنیا, تو بگو نه!!!!

 

 آخر مرام و معرفته. یه روز که با ماشین اومده بیرون, اگه تو خیابون ببینتت حتما سوارت میکنه و نه تنها به مقصد میرسونتت, بلکه ۳ تا آب هویج هم سر راه میخره هر سه تاشم به زور کتک هم شده میده تو بخوری.

(بر عکس رضا که اگه تو خیابون ببینتت سعی میکنه با ماشین زیرت کنه)!

 

اینم از سیاوش.تا ببینیم نفر بعدی کیه .....

 

 راستی یه بازدید علمی با یه سری از بچه های آبیاری رفتیم که خیلی خوش گذشت, جاتون خیلی خالی بود.حالا عکساش هست, آماده که شد سر فرصت میزارم همینجا همه ببینید.این روزا سرم خیلی شلوغه, چهارشنبه هم امتحان میان ترم زمین شناسی فیزیکی داریم ( خدا به خیر بگذرونه ).

ولی سعی میکنم تاآخر هفته ردیفش کنم.

 

فعلا (به قول سیاوش), علی علی.......

...


 

خانوما و آقایون محترم فعلا از پایین به بالا بخونید تا بعد یه فکری به حالش بکنم.

...


 

داستان جمال قاچاقچی

خدمت بر و بچه های الاف و در به در خودم عرض کنم که آقا زمونه ی غریبی شده.این روزا به بند تومبونتم نمیتونی اعتماد کنی.دیگه چه برسه به بند کفش و بند رخت و دزد و قاچاقچی و.....

گفتم قاچاقچی یاد جمال قاچاقچی خودمون افتادم.ما اون زمان تو ولایت خودمون یه رفیق داشتیم( بدبخت )اسمش جمال بود.یعنی اول همکلاسی مابود بد شد رفیق ما و بد اومدن تو کوچه ی ما و آقا خلاصه جمال شد بچه محل ما.

این جمال ما بچه ی خیلی خوبی بود فقط بدبخت یه نمه قدش همچین بگی نگی کوتاه بود(یه چیزی در حدود 1 متر و 15-10 سانتی متر).که البته اونم دست خودش نبود. کمال و جلال و جوادشون هم بیچاره ها همشون به همین درد دچار بودن و در واقع همه این برنامه ها زیر سر بابای جمال بود.یعنی یه نفر پیدا نشده بود که سر سفره ی عقد به این شخصیت بگه:آخه آدم عاقل اگه به فکر خودت نیستی لااقل فکر اون بچه ای که پس فردا قراره تو کوچه به خاطر اینکه دستش به زنگ خونشون نمیرسه از بچه ها توسری بخوره باش.

حالا اون موقع میگیم کلت داغ بود نفهمیدی، خر شدی رفتی زن گرفتی .چرا وقتی اومدی دیدی بچه ی اولت بعد از 1 ماه تو جیب شلوارت گم میشه، بی خیال بچه ی دوم نشدی؟هان؟

حالا بچه های بعدی رو هم میزاریم به حساب اینکه امیدوار بودی بعدی قد بلند از آب در بیاد.ولی دیگه وقتی دیدی همشون عین خودت هر روز به جای اینکه قدشون رشد صعودی داشته باشه همواره نزولیه ، چرا اومدی تو آپارتمان اونم طبقه ی چهارم خونه اجاره کردی؟ یه دفعه میرفتی یه اتاقم رو خر پشته(همون پشت بون خودمون) واسه بچه هات میساختی خودت و راحت میکردی دیگه!!

لامصب(همون لامذهب خودتون) حالا اومدی طبقه چهارم خونه خریدی به درک. چرا هر روز ساعت ۶ صبح هی زدی تو سر این جمال بیچاره که پاشو برو ۵ تا نون بربری بگیر؟

ولی آقا ما همیشه دلمون به حال این جمال میسوخت و سعی میکردیم براش رفیق خوبی باشیم تا اینکه یه روز این سیاوش ما نمیدونم چی شد ، تا چشمش به جمال بیچاره افتاداسمشو گذاشت جمال قاچاقچی.البته این اولین باری نبود که سیاوش واسه بچه های کوچه اسم میگذاشت ولی خوب این دفعه نوبت، نوبت جمال قاچاقچی بود.

خلاصه آقا بالاخره این شد که جمال قاچاقچی روز به روز افسرده تر شد،تا اینکه دیگه امتحانایه اخر سال و تر زدو بعد تغییر رشته داد رفت رشته ی علوم انسانی و پشت سرشم چند تا تجدید و آقا کثافت کاری شد رفت پی کارش.

الانم هیچ خبری ازش ندارم، فقط امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه و اگه یه روزی اومد و اینا رو خوند فحش به ما نده و یه موقع پا نشه جوادشون و ور داره بیاد سراغ ما (آخه میگفتن جوادشون سرباز فراری و خیلی خطریه و تا حالا زده ۵-۴ نفر و ناکار کرده).

خوب دیگه تا کار به جاهای باریک نکشیده فعلا خداحافظ.....

 

...


سخن اول:

  

 

 

یکی بود یکی نبود, زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.

18-17 سال پیش توی یکی از دهاتهای ایران که بعدا نمیدونم چی شد اسمشو گذاشتن تهران , توی یه روز بهاری ( شایدم پائیزی ) 3 تا شخصیت مهم چشمشون به همدیگه افتاد.

از این 3 نفر یکیشون من بودم, یکیشون پسر خالم رضا و اون یکی هم دایی ما دو تا سیاوش ( که قبلا در موردشون بهتون گفته بودم ).

سیاوش از هر دوی ما 1 سال بزگتره , من و رضا هم تقریبا هم سنیم (البته من 2 ماه بزرگترم ) . ما سه تایی با هم بزرگ شدیم, از همون بچهگی هم به خون هم تشنه بودیم. همیشه دنبال یه فرصت بودیم تا تو سر و کله ی هم بزنیم, البته من همیشه تو این دعوا ها نقش سعید کتک خور و بازی میکردم , حتما میپرسید یعنی چی؟ یعنی اینکه اقا این رضا و سیاوش هر روز سر یه مسئله ای با هم حرفشون میشد و چون زورشون به هم نمیرسید , میومدن سراغ من بدبخت و آقا میزدن ما رو کبود و سیاه میکردن.آخرشم که مامان اینا جریان و میفهمیدن همه ی کاسه کوزه ها تو سر من خورد میشد و طبق معمول یه دست کتکم از اونا میخوردم و خلاصه , سعید کتک خور و دیگه همه میشناختن.

ولی با همه ی این برنامه ها ما سه تا رو هنوز هیچکس نتونسته از هم جدا کنه و همیشه با هم بودیم , البته درسته که الان من به خاطر موقعیت درس و دانشگاه از اون دوتا خیلی دور شدم ولی هنوز که هنوزه اگه هر چند وقت یه دفعه همدیگرو نبینیم دلمون واسه هم تنگ میشه.

 

خوب.... حالا که فهمیدین رضا کیه و سیاوش کدومه, سعی میکنم شما رو بیشر با هاشون آشنا کنم:

 

- رضا  . یک انسان کاملا مرموز و بی تفاوت ( نسبت به هر چیزی که فکرشو بکنی ). قدش یه چیزی در حدود 2 متر و 4-3 سانتیمتره, رو همین حساب یه مدت با عباراتی مثل: سلام رضا درازه, چطوری نردبون و یا آقا اون بالا هوا چطوره؟ سر و کار داشت. تا اینکه یه روزصبح تصمیم گرفت موهاشو( که خیلی وقتها با سیم ظرفشویی اشتباه میشه ) بلند کنه و این شد که دیگه کسی به قدش توجهی نکرد و یواش یواش به رضا استیو معروف شد(البته ما این مورد آخر و ندیدیم وفقط شنیدیم). قیافه ی ساده و مهربانش به راحتی میتونه شما رو فریب بده , پس من پیشنهاد میکنم که عکسشو حتما به خاطر بسپرید و در صورت مواجهه با همچین فردی بلافاصله با 110 تماس بگیرید . (یه زمانی ما عکسشو گذاشته بودیم اینجا, ولی به دلایلی مجبور شدیم برش داریم).

از وضعیت ظاهری که بگذریم میرسیم به خصوصیات باطنی که تو زندگیه زناشویی از همه چیز مهم تره!( حالا چه ربطی داشت نمیدونم )

رضا رو میشه به یه تیکه طناب 2 متری تشبیه کرد که روی زمین افتاده . با دیدن اون اولین فکری که از ذهن شما میگذره اینه که این طناب خیلی به درد شما میخوره و خیلی کارا میتونید باهاش بکنید, پس به طرفش میرید تا اونو بردارید ( و این دقیقا همون چیزیه که اون میخواد ). وقتی خیلی بهش نزدیک شدید ناگهان متوجه میشید که اون طناب 2 متری یه مار خطرناکه ( از همون هایی که فقط تو شبکه 4 سالی 1 بار ساعت 2 نصفه شب نشون میده ) , اما افسوس که دیگه خیلی دیر شده و از دست منم دیگه کاری بر نمیاد, چه برسه به مار گیر و از این همین مزخرفات.

این آدم فکر میکنه همه چی رو میدونه ولی در واقع هیچ چی نمیدونه. یه شب خواب دیده استیون اسپیلبرگ اومده بهش گفته جون مادرت بیا با هم یه کمپانیه فیلم سازی بزنیم اسمشم بزاریم رضا فیلم. اونم اول کلاس گذاشته که نه نمیشه و برو آقا مزاحم نشو و مگه خودت خوار مادر نداری؟ اونم گفته که من جوراباتو لیس میزنم, کفشاتو میخورم, بیا با مشت بزن تودهن من, فقط بزار من بشم دستیارت و برات چایی بیارم. خلاصه بعد از 4-3 ساعت آقا قبول کرده که اسپیلبرگ نقش قاشق چایی رو واسش بازی کنه و اونم کلی حال کرده و رفته واسه بچه محلاشون ( مایکل جکسون و براد پیت وانجلینا جولی اینا ) کلاس گذاشته. آخرشم بیچاره نفهمیده چی شده چون همون موقع با چک و لقد پویا ( داداش کوچیکش ) از خواببیدار شده که : پاشو دیگه خرس قطبی, ساعت 2 و نیم بعد از ظهره. پاشو یه چیزی درست کن مامان نیست ما از گشنگی تلف شدیم!!!!

آخه رضا تو زندگیش بعضی وقتها در جهت + محور مختصات هم حرکت کرده( البته1 وشاید نهایتا 2 واحد, اونم حتما تو صورت مسئله اشتباه چاپی بوده ).

یکی از اون زمانها وقتی بوده که یه روزتو سن 8-7 سالگی تنها تو خونه از زور گشنگی داشته دیوار گاز میزده که یه دفعه برنامه ی آشپزی خانواده شروع میشه. اونم یه دفعه نمیدونم چه اتفاقی میافته که برای اولین بار سعی میکنه مغزشو از آکبندی در بیاره و یه ذره ازش استفاده کنه ( البته به اندازه ای که از گارانتی خارج نشه) ! همین مسئله باعث میشه که رضا بتونه تو سن 15 سالگی عنوان کدبانوی نمونه رو از آن خودش کنه و به یک ستاره تبدیل شه (زرشک)!!!!!

آقا 3d Studio Max هم کار میکنه و میتونه در عرض 3 ثانیه یه بوق دوچرخه رو طوری براتون بکشه که با گوشکوب اشتباه بگیرینش!

در حال حاظر هم داره زور میزنه یه جایی , تو یه رشته ی در پیتی( مثل ما ) قبول بشه تا اسمشو بزارن دانشجو ( بازم مثل ما )

بسه دیگه واسه امشب هر چی دری وری به این رضای بیچاره گفتیم بسه. بقیش بمونه واسه فردا که نوبت سیاوشه....

 

سخن آخر:

 رضا جون میدونم که الان به تنها چیزی که فکر میکنی اینه که منتظر باشی من پام برسه تهران بزنی بلا ملا سرم بیاری, ولی بدون که:

دوست دارم دیوونه......

 

عزت زیاد.

...


 

به نام او*

* (منظور از او در اینجا همان خدا میباشد)

آقا سریع بریم سر اصل مطلب و اونم اینه که اینجا قراره بشه وبلاگ خصوصی بر و بچه های رشته ی زمین شناسی دانشگاه آزاد بندر عباس (البته شاید بعدا عمومیش کردیم ).

من در واقع سعی میکنم اینجا به اونی که میگه: آقا, درس و دانشگاه به چه درد میخوره, برو دنبال یه کار نون و آبدار واز این چرت و پرتا, بگم که ما اینجا هم داریم درس میخونیم, خیلی هامون کارم میکنیم, بقیه مون هم(چشمت دربیاد) به موقش میریم سر کار, از این که کنار هم داریم تو یه کلاس درس میخونیم هم خیلی خوشحالیم و به تو هیچ ربطی نداره که ما چی کار میخوایم بکنیم و بشین سر جات و خیلی خیلی حرفای دیگه که جاش نیست اینجا بهت بگم.....

اینکه من در روز یا هفته یا حتی درماه چقدر وقت برای این وبلاگ بذارم, همش بر میگرده به شما و نظرات شما و کلا اینکه این وبلاگ اصلا خواننده داره یا نه؟(که البته ما هرشب قبل از خواب دعا میکنیم که داشته باشه و همه بیان بخونن وبه هنر پنهان ما پی برن و از خودشون به ما محبت در کنن و ما هم پیششون از خودمون کلاس درکنیم ) واسه همینم هست که میگن: آرزو* بر جوانان عیب نیست!

* منظور طرف از آرزو میل و رغبت یا همان Wish است, اما در اینجا شما میتوانید از آرزو به دختر همسایه هم تعبیر کنید.هیچ اشکالی ندارد.اگر داشت با من.

با این تفاصیر شما تا الان باید فهمیده باشید که من اینجا چقدر زورم زیاده و همه رو میتونم بزنم; تازه فحشم زیاد بلدم که بعدا بهتون میدم ( یعنی نشون میدم )!!!

فقط میمونه اینکه خوب ما اینجا چی کار بکنیم که همه خوششون بیاد؟ البته خیلی کارا هست که همه خوششون میاد ولی ما اینجا از اون کارا نمیتونیم انجام بدیم.

من اینجا اگر بخواید تا 50 سال دیگه هم میتونم پرت وپلا بنویسم و شما هم بیاید بخونید و کلی حال کنید وپیش خودتون بگید : بابا این عجب اوسکلیه* میشینه جایه درس خوندن هی واسه ما شر و ور مینویسه.ولی چون من نمیخوام این اتفاق بیافته میخوام اینجا رو بکنم وبلاگ خصوصی زمین شناسی و هر هفته یکی از الاف های روزگار کلاس رو بهتون معرفی کنم.

* کلمه ی اوسکول یک حرف ناجور و بیناموسی میباشد که ریشه ی تاریخی در فرهنگ و هنر فارسی دارد و از این روکسب اطلاعات بیشتر را در این مورد به خودتان محول میکنیم.

خود من و که همه میشناسن; چون آدمای معروف رو معمولا همه میشناسن, ولی حالا بعدا اگه کسی خواست بگه که سر فرصت در مورد خودم هم براتون بنویسم( اگه کسی هم نخواست من مینویسم )

اما, اما, اما....اما مسئله ی مهمی که اینجا مطرح میشه معرفی دو انسان باشعور, بافرهنگ وبا ادب به نام های سیاوش و رضا  است.دو نفری که شک من رو در راه اندازی این وبلاگ به یقین تبدیل کردند و چون شما این دو نفر رو نمیشناسید, 2 نفر اولی که اینجا معرفی میشن همین دو نفرهستند.

داستان اين سياوش ما خودش به تنهايی ۶-۵ جلد کتاب هری پاتره، ولی من سعی ميکنم واسه ی شما از رضا(اين شخصيت دوست داشتنی )هم بنويسم تا بدونيد افرادی هم در اين دنيا هستند که خدا هر روز از خودش میپرسه که اينها رومن نمیدونم کی آفريده ؟

پس منتظر باشید........

...