
نخیر ....
مثل اینکه این زلزله تا ما رو رسوا نکنه بی خیال نمیشه !
باز دوباره ما تو ( روم به دیوار ) دستشویی بودیم اومد لرزوند رفت !!!
حالا خوبه ایندفعه من تو حال خودم بودم هیچی نفهمیدم ... وگرنه عین دفعه پیش آفتابه به دست باید میزدم بیرون !!!!
ولی یواش یواش خودمم دارم شک میکنم این دستشویی رفتن ما یه ربطی به این زلزله داشته باشه !!!!!
یعنی من اینقدر زورم زیاده و خودم خبر ندارم ؟؟؟؟!!!
چه میدونم والا !!!!
...
اعضای انجمن علمی زمين شناسی دانشگاه آزاد بندرعباس در يک نگاه !!!!!
بيخود زور نزن منو توش پيدا کنی ...
عکاس هميشه پشت دوربينه !!!!
...
دیدی حالا ؟؟!!!
یه بار ....
فقط یه بار خواستیم عین بچه ی آدم بعد عید به موقع بریم سر کلاسا ....
تو دانشگاه که انگار طاعون اومده باشه پرنده که چه عرض کنم, چرنده هم پر نمیزنه ....
رئیس دانشگاه که احتمالا دوباره تعطیلات عید یه سر تشریف بردن ( همین بغل ) "مالزی"٬ هنوز سیزده شونو در نکردن ....
مدیر گروهم که حالا حالا ها باید بشینی تا هواپیماش از اصفهان برسه ....
( مگه اصفهانیا هواپیما هم سوار میشن ؟؟!!! )
از نگهبان در هم که میپرسی واسه چی هیچکی تو دانشگاه نیست٬ یه لبخند ملیحی بهت میزنه و میگه : "زود اومدی داداش٬ برو هفته ی دیگه بیا " !!!
مگه بقالیه آخه ؟؟؟؟!!!!!!!
...
از ما که گذشت ....
ولی اگه شما عيد رفتين اصفهان ...
تو مدرسه ی "شاه سلطان حسين صفوی" يه موقع نرين بالای منبر اينجوری بشينين عکس بندازينا !!!!
چون در اون صورت شب موقع برگشتن بارون مياد خيابونا ليز ميشه ....
بعد تو سرازيری يه پيکان سفيد نميتونه درست ترمز کنه و مياد سمت چپ ماشينتونو از باک بنزين تا چراغ جلو مورد نوازش قرار ميده ...
بعد تا مياد از ماشين پياده بشه يه پاترول هم از عقب با سرعت مياد ميزنه صندوق عقب پيکان سفيده رو تا پنجره ی عقب جمع میکنه ....
بعد همون شب دم در کلانتری با ديدن يه جوونی که چند دقيقه قبل تو يه دعوای خيابونی چاقو خورده و از شدت خونريزی کنار پياده رو افتاده و هيچکس به دادش نميرسه٬ حس انسان دوستيت يه هو قلمبه ميشه و يه ماشين ميگيری تا برسونيش به بيمارستان و تو راه تمام دست و صورت و کفش و لباس و شلوارت خونی ميشه ....
بعد موقع برگشتن اونور خيابون٬ جلوی روت کيف يه خانومی رو دزد ميزنه و تو که ديگه حوصله ی دردسر دوباره رو نداری فقط به راهت ادامه ميدی ...
آخر شب هم حدود يک ساعت تو راه بندون بايد هی کلاج٬ ترمز کنی؛ چون به خاطر سرقت مسلحانه از يه بانک پليس بايد تمام ماشينهای بزرگراهو بگرده !
خلاصه از ما گفتن بود ...
...اول قرار بود عید از تهران تکون نخوریم ....
بعد گفتیم نه٬ واسه چی الکی بشینیم تو خونه حوصله مون سر بره؟... حتما باید یه جایی بریم ...
بعد قرار شد یه سر بریم شمال ...
دو روز اول عید تو خونه بودیم ...
روز سوم بابام پا شد رفت قم ...
ما هم رفتیم کرج ...
حالا امروز داریم میریم اصفهان ...
تا بعد ببینیم کی میرسیم بریم بندر عباس !!!!!!!
...