
بچه : مامان باید به بابا بگی برامون یه ماشین بخره.
مامان: ماشین واسه ی چی؟
بچه: که بعد از ظهرا باهاش بریم واسه من بستنی بخریم.
مامان: حالا چه ماشینی بخریم؟
بچه: یه ماشینی که از همه ی ماشینا تندتر بره٬ چون ممکنه دیر برسیم بستنیها تموم بشه.
مامان: خوب حالا به نظر تو کدوم ماشین از همه ی ماشینا تندتر میره؟
بچه: ممممممممممممممممممم .... آمبولانس !!!
...آقا این تلویزیون LCDا ۴۲ اینچ سامسونگم همچین فرق آنچنانی با بقیه تلویزیونا نداره ها ...
نشستم تمام DVD هامو از اول تا آخر باهاش نگاه گردم ٬
عین آمار همشون همونجوری تموم شدن که تو اون تلویزیون نفتی قبلیه تموم میشدن !!!
کلا نا امید شدم!
...ما که رفتیم بلیط فیلمایی که میخواستیم ببینیمو گرفتیم .
ولی از شما چه پنهون یه چندتاییم بلیط اضافه داریم .
اگه پایه ای تو هم پاشو بیا با هم بریم٬
خیالی نیست.
وگرنه مجبور میشم باز عین پارسال ببرم بازار سیاه آبشون کنم !
...ساعت سه و نیم صبح یکشنبه
هفتم بهمن هشتاد و شش
تو بخواب ...
ولی ما تو صف پیش خرید بلیطای جشنواره همچنان بیداریم ...
...نشون به اون نشون که چند وقته هرشب راس ساعت ۳ برقامون میره
دیشب با خودم قرار گذاشتم تا وقتی برق هست بشینم درس بخونم
برقا نرفت تا خود صبح بیدار بودم !!
...میگن یه عکاس حرفه ای٬ حتی یه روزم نمیتونه بدون دوربینش زندگی کنه.
خیلی شانس آوردم که حرفه ای نبودم٬
وگرنه امروز
که دقیقا یه هفته از روزی که دوربین نازنینم از دستم افتاد وسط خیابون و پشت سرش یه پرایدم از روش رد شد٬
شب هفتمو باید تو مسجد محل میگرفتن!
...