
من اصولا آدم کتابخون و اهل مطالعه ای نيستم( اصلا آدم نيستم ) ؛ و غير از همين کتابای درسی خودمون زياد کتاب نخوندم ( که اگه مجبور نبودم احتمالا اونا رو هم نميخوندم!).
شايد به خاطر اين باشه که تو ساعت های بيکاريم ( که شامل ۲۴ ساعت شبانه روز ميشه), ترجيح ميدم آهنگ گوش بدم يا فيلم تماشا کنم تا اينکه برم سراغ ۱ کتاب و شروع کنم به خوندن. شايد هم به خاطر اينه که بيشتر دوست دارم بنويسم تا اينکه نوشته های يکی ديگه رو بخونم (احتمالا به يه بيماريه ناشناخته دچار شدم خودم خبر ندارم).
اما ( که همه چيز از همين اما شروع ميشه), چند وقت پيش خيلی اتفاقی تو کتابخونه چشمم به کتاب "پيامبر" نوشته ی " جبران خليل جبران " افتاد. قبلا در موردش تو کتابای ادبيات فارسی دوره دبيرستان يه چيزايی خونده بودم ولی دوست داشتم بقيه اش رو هم بخونم.
با خوندن مقدمه ی کتاب تصميم گرفتم واسه يه بار هم که شده يه کتابو تا آخرش بخونم؛ مخصوصا که نسخه ی ترجمه شده ی " دکتر حسين الهی قمشه ای" بود.
با اينکه زياد خوشم نمياد حرفای اين و اونو اينجا کپی کنم٬ ولی انقدر جمله های اين کتاب قشنگه که ميخوام چند خط از اونو براتون بنويسم. شايد بازم نوشتم ( که بستگی به نظرات شما داره). آنگاه الميترا گفت با ما از پيامبر هر زمانی که و هر زمان بالهای و هر زمان که زيرا و چنانکه شما را ميروياند عشق آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بيرون مياورد و سپس به غربال دانه را از کاه ميرهاند, و به گردش سپس شما را خمير ميکند تا نرم و انعطاف پذير شويد و بعد از آن شما را بر وقتی که و گمان مکنيد که زمام