
یکی بود یکی نبود, زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.
18-17 سال پیش توی یکی از دهاتهای ایران که بعدا نمیدونم چی شد اسمشو گذاشتن تهران , توی یه روز بهاری ( شایدم پائیزی ) 3 تا شخصیت مهم چشمشون به همدیگه افتاد.
از این 3 نفر یکیشون من بودم, یکیشون پسر خالم رضا و اون یکی هم دایی ما دو تا سیاوش ( که قبلا در موردشون بهتون گفته بودم ).
سیاوش از هر دوی ما 1 سال بزگتره , من و رضا هم تقریبا هم سنیم (البته من 2 ماه بزرگترم ) . ما سه تایی با هم بزرگ شدیم, از همون بچهگی هم به خون هم تشنه بودیم. همیشه دنبال یه فرصت بودیم تا تو سر و کله ی هم بزنیم, البته من همیشه تو این دعوا ها نقش سعید کتک خور و بازی میکردم , حتما میپرسید یعنی چی؟ یعنی اینکه اقا این رضا و سیاوش هر روز سر یه مسئله ای با هم حرفشون میشد و چون زورشون به هم نمیرسید , میومدن سراغ من بدبخت و آقا میزدن ما رو کبود و سیاه میکردن.آخرشم که مامان اینا جریان و میفهمیدن همه ی کاسه کوزه ها تو سر من خورد میشد و طبق معمول یه دست کتکم از اونا میخوردم و خلاصه , سعید کتک خور و دیگه همه میشناختن.
ولی با همه ی این برنامه ها ما سه تا رو هنوز هیچکس نتونسته از هم جدا کنه و همیشه با هم بودیم , البته درسته که الان من به خاطر موقعیت درس و دانشگاه از اون دوتا خیلی دور شدم ولی هنوز که هنوزه اگه هر چند وقت یه دفعه همدیگرو نبینیم دلمون واسه هم تنگ میشه.
خوب.... حالا که فهمیدین رضا کیه و سیاوش کدومه, سعی میکنم شما رو بیشر با هاشون آشنا کنم:
- رضا . یک انسان کاملا مرموز و بی تفاوت ( نسبت به هر چیزی که فکرشو بکنی ). قدش یه چیزی در حدود 2 متر و 4-3 سانتیمتره, رو همین حساب یه مدت با عباراتی مثل: سلام رضا درازه, چطوری نردبون و یا آقا اون بالا هوا چطوره؟ سر و کار داشت. تا اینکه یه روزصبح تصمیم گرفت موهاشو( که خیلی وقتها با سیم ظرفشویی اشتباه میشه ) بلند کنه و این شد که دیگه کسی به قدش توجهی نکرد و یواش یواش به رضا استیو معروف شد(البته ما این مورد آخر و ندیدیم وفقط شنیدیم). قیافه ی ساده و مهربانش به راحتی میتونه شما رو فریب بده , پس من پیشنهاد میکنم که عکسشو حتما به خاطر بسپرید و در صورت مواجهه با همچین فردی بلافاصله با 110 تماس بگیرید . (یه زمانی ما عکسشو گذاشته بودیم اینجا, ولی به دلایلی مجبور شدیم برش داریم).
از وضعیت ظاهری که بگذریم میرسیم به خصوصیات باطنی که تو زندگیه زناشویی از همه چیز مهم تره!( حالا چه ربطی داشت نمیدونم )
رضا رو میشه به یه تیکه طناب 2 متری تشبیه کرد که روی زمین افتاده . با دیدن اون اولین فکری که از ذهن شما میگذره اینه که این طناب خیلی به درد شما میخوره و خیلی کارا میتونید باهاش بکنید, پس به طرفش میرید تا اونو بردارید ( و این دقیقا همون چیزیه که اون میخواد ). وقتی خیلی بهش نزدیک شدید ناگهان متوجه میشید که اون طناب 2 متری یه مار خطرناکه ( از همون هایی که فقط تو شبکه 4 سالی 1 بار ساعت 2 نصفه شب نشون میده ) , اما افسوس که دیگه خیلی دیر شده و از دست منم دیگه کاری بر نمیاد, چه برسه به مار گیر و از این همین مزخرفات.
این آدم فکر میکنه همه چی رو میدونه ولی در واقع هیچ چی نمیدونه. یه شب خواب دیده استیون اسپیلبرگ اومده بهش گفته جون مادرت بیا با هم یه کمپانیه فیلم سازی بزنیم اسمشم بزاریم رضا فیلم. اونم اول کلاس گذاشته که نه نمیشه و برو آقا مزاحم نشو و مگه خودت خوار مادر نداری؟ اونم گفته که من جوراباتو لیس میزنم, کفشاتو میخورم, بیا با مشت بزن تودهن من, فقط بزار من بشم دستیارت و برات چایی بیارم. خلاصه بعد از 4-3 ساعت آقا قبول کرده که اسپیلبرگ نقش قاشق چایی رو واسش بازی کنه و اونم کلی حال کرده و رفته واسه بچه محلاشون ( مایکل جکسون و براد پیت وانجلینا جولی اینا ) کلاس گذاشته. آخرشم بیچاره نفهمیده چی شده چون همون موقع با چک و لقد پویا ( داداش کوچیکش ) از خواببیدار شده که : پاشو دیگه خرس قطبی, ساعت 2 و نیم بعد از ظهره. پاشو یه چیزی درست کن مامان نیست ما از گشنگی تلف شدیم!!!!
آخه رضا تو زندگیش بعضی وقتها در جهت + محور مختصات هم حرکت کرده( البته1 وشاید نهایتا 2 واحد, اونم حتما تو صورت مسئله اشتباه چاپی بوده ).
یکی از اون زمانها وقتی بوده که یه روزتو سن 8-7 سالگی تنها تو خونه از زور گشنگی داشته دیوار گاز میزده که یه دفعه برنامه ی آشپزی خانواده شروع میشه. اونم یه دفعه نمیدونم چه اتفاقی میافته که برای اولین بار سعی میکنه مغزشو از آکبندی در بیاره و یه ذره ازش استفاده کنه ( البته به اندازه ای که از گارانتی خارج نشه) ! همین مسئله باعث میشه که رضا بتونه تو سن 15 سالگی عنوان کدبانوی نمونه رو از آن خودش کنه و به یک ستاره تبدیل شه (زرشک)!!!!!
آقا 3d Studio Max هم کار میکنه و میتونه در عرض 3 ثانیه یه بوق دوچرخه رو طوری براتون بکشه که با گوشکوب اشتباه بگیرینش!
در حال حاظر هم داره زور میزنه یه جایی , تو یه رشته ی در پیتی( مثل ما ) قبول بشه تا اسمشو بزارن دانشجو ( بازم مثل ما )
بسه دیگه واسه امشب هر چی دری وری به این رضای بیچاره گفتیم بسه. بقیش بمونه واسه فردا که نوبت سیاوشه....
سخن آخر:
رضا جون میدونم که الان به تنها چیزی که فکر میکنی اینه که منتظر باشی من پام برسه تهران بزنی بلا ملا سرم بیاری, ولی بدون که:
دوست دارم دیوونه...... عزت زیاد.