
روزها ميگذرند. همچون سالهايی که گذشتند و رفتند; و گذشت زمان٬ فاصله ی ما را از روزهای جبهه و جنگ عميق و عميقتر ميکند٬ بی آنکه ما را متوجه خود سازد. و غبار زمان ياد قهرمانان جنگ را کمرنگتر و کمرنگتر ميکند٬ بی آنکه ما را به فکر فرو برد.
ديگر کسی از مردان جنگ نخواهد پرسيد. ديگر کسی نخواهد پرسيد کجاست مردی که طنين صدايش جبهه های کردستان را ميلرزاند؟ کجاست مردی که به همراه يارانش خرمشهر را در کمتر از بيست و پنج روز آزاد کردند؟ کجاست مردی که بر قلبها فرماندهی ميکرد؟ کجاست مردی که می گفت: هر کجا فرياد مظلومی شنيده شود ما به ياريش ميشتابيم؟ و به دنبال همين آرمانها يارانش به لبنان رفتند تا بگويند اسلام حد و مرزی ندارد.
آنها رفتند اما ديری نپاييد که ياران احمد متوسليان بر خلاف ميل و با اندوه فراوان٬ بدون فرمانده دليرشان به وطن بازگشتند.
امروز بيست و سه سال از آن روزها ميگذرد و هنوز اين فرمانده فاتح به همراه يارانش در زندانهای اسرائيل به سر ميبرند بی آنکه خبری از آنها رسيده باشد.
بيست و سه سال است که هيچکس پاسخ چشمهای منتظر و قلب لرزان مادر حاج احمد را نداده است٬ جز آنکه هر از چند گاهی او با شنيدن خبرهای متناقض می ميرد و زنده ميشود. به راستی با چه رويی ميتوان در چشمهای چنين مادری نگريست؟
وزارت امور خارجه اعلام ميدارد که متوسليان زنده است. اگر زنده است پس چه زمانی نوبت به او ميرسد؟ تا کی نام حاج احمد متوسليان فقط بر زبانها ميچرخد؟
گوئيم که احمد متوسليان در اسارت است و کاری از کسی بر نمی آيد. پس چرا امروز بايد متوسليانها٬ در همين تهران بزرگ٬ در کنار گوش مسئولين در زير هجوم بار سنگين زندگی له شوند؟
چرا بايد متوسليانها در مقابل چشمانمان چون شمع آب شوند و فرياد بر نياورند؟ چرا بايد متوسليانها در کشوری که برای ذره ذره خاکش از جانشان گذشته اند و در تکرار نفسهايشان طعم مرگ را احساس ميکنند٬ برای بهبود زخمهای ناشی از بمبهای شيميايی٬ سرگردان بيمارستانهايی که با ترديد ميتوان نام آنها را بيمارستان گذاشت شوند؟
جانبازان صبوری که برای حل مشکلاتشان در پيچ و خم بنياد جانبازان و... سر در گم مانده اند ودر اين سر در گمی ها گويا به فراموشی سپرده شده اند.
نتيجه: امروز که قهرمانانی چون احمد متوسليان٬ که عاشقانه در راه آزادی وطن جنگيده اند به اين راحتی فراموش ميشوند٬ وای بر فردای ما که قهرمان نبوده ايم.
(جمعی از دانشجويان دانشکده دکتر شريعتی)
...