
آورده اند که در روزگاران بسیار بسیار فراوان زیاد دور (دوره ی جیرجیرک میرزا )٬ پسرکی ابله و بیخرد در ولایت تهران زندگی میکردی که از ترس خدمت سربازی٬ قصد شرکت در کنکور از خود داشتی. از این رو پس از اخذ مدرک آبدوغ خیاریه دیپلم٬ وارد مقطع پیش دانشگاهی شدی و به مدت یک سال از خود همی زور در بکردی و چنان مجموعه تست های طبقه بندی شده زدی که انگشت حیرت بر دهان در و همسایه فرو بردی.
روزها گذشتند و گذشتند تا سرانجام روز موعود فرا رسیدی و پسر در سر جلسه کنکور ( از نوع سراسری) حاضر بشدی. با دریافت دفترچه ی اول سریعا سراغ سوالات زبان انگلیسی رفتی و بادیدن سوال اول متوجه کشکی بودن آنها شدی. لذا بخندیدی و با خود همی بگفتی: "ایول...اینا رو که سه سوته میترکونمشون...حالا بزار بقیه عمومیا رو بزنم٬ بعدا سر فرصت میام سراغشون."
پسرک ابله و صد البته بی خبر از همه جا٬ چونانکه در خیال خود میپنداشتی میتواند دفترچه ی شماره یک لعنتی را تا انتهای وقت نزد خود نگاه دارد٬ هنگامی که مراقب زبان بسته جهت تحویل دفترچه دوم و اخذ دفترچه اول به سراغ او آمدی فریاد بر آوردی که: "هوی داداش...چی کار میکنی؟ سوالا رو کجا میبری؟ من هنوز به تستای زبان نرسیدم"!!!!!!!!!
پسرک که تنها به امید سوالات زبان انگلیسی آمده بودی٬ ناگهان جو گیر شدی و به خیال آنکه مملکت بی صاحب بودی٬ دهان به روی پرسنل دانشگاه به دشنام بگشودی و چنان از ادبیات "چاله میدانی" در مدح اساتید محترم استفاده بکردی که با مشت و لگد از پنجره بدرقه ی جوب خیابان شدی و دست از پا دراز تر راهی خانه گشتی.
مدتی بعد در جلسه ی کنکور از نوع "ول" یا همان آزاد شرکت بکردی و از ترس٬ این بار ابتدا اقدام به زدن تستهای زبان بکردی٬ و در انتهای جلسه آنقدر از جواب دادن به سوالات زبان خر کیف بودی که پول بیسکویت را هم با آبدارچی دانشگاه حساب کردی که: "بیا داداش...این پونصدتومنو داشته باش٬ شب واسه بچه ها نارنگی بخر"!!!! و بدین ترتیب٬ این بار هم مورد ضرب و شتم آبدارچی محترم قرار گرفتی و شل و پل به خانه رفتی و منتظر نتیجه ماندی.
دو ماه و اندی بعد جواب آمدی که: "در کنکور سراسری ول معطلی٬ اما در آزاد موفق به قبولی در رشته ی زمین شناسی/واحد بندرعباس گشته اید; پول بیاورید تا ثبت نام کنیم". پسرک از خدا خواسته هم بدون هیچ اطلاعی از رشته ی زمین شناسی بار سفر ببستی و راهی ولایت بندرعباس شدی.
حالا اینکه رفت یه ترم خوند و ساله بعد مهندسی کشاورزی/واحد رودهن قبول شد٬ ولی چون از زمین شناسی خوشش اومده بود و هیچ رقمه حوصله ی زیست گیاهی و این داستانا رو نداشت و کشاورزی رو بیخیال شد٬ بماند...فعلا تا اینجاشو داشته باشین٬ تا بعد....
حرف اضافه:
۱. دیروز :
فکر میکنین عمر یه جیرجیرک چقدره؟
۱۰ روز؟...۱۵ روز؟...۱ ماه؟...اشتباه نکنید; الان دقیقا ۲ ماهه که یکیشون تو آپارتمان ما داره رو اعصاب ما "پاتیناژ" میره!!!!
امروز :
هیچ وقت سعی نکنید با لگد مانع جیرجیر کردن یه جیرجیرکه مادرمرده بشین...چون ممکنه ناکام از دنیا بره!!!
۲. آخ که چه حالی میده آدم کشاورزی قبول شه نره٬ بعد همه جا کلاس بزاره که ما امسالم دانشگاه قبول شدیم نرفتیم ( قابل توجه بروبچز مربوطه)!
...