
بعد از حدود چهار ماه دوباره رفتم سر کلاس.کلاسی که هيچوقت فکر نميکردم اينقدر دلم براش تنگ بشه.
کی فکرشو ميکرد؟؟ پاشی از محله و شهری که توش بزرگ شدی بيای ۲۰۰ کيلومتر اینورتر٬ این سر کشور٬ بشی دانشجوی دانشگاه شهری که يه زمانی حتی تصور اينکه بخوای يه ماه توش زندگی کنی برات غير ممکن بود... ولی همون هفته اول متوجه شی که کلاسی که توش داری درس ميخونی٬ پر شده از آدمهايی که شايد تو هيچ جای دنيا نتونی لنگشونو پيدا کنی!!
شايد تصورش براتون سخت باشه٬ ولی يه کلاس ۶۰ نفره که نميتونی حتی يه ذره دلخوری از کسی تو دل بچه هاش پيدا کنی يه تيکه از بهشته.
بهشتی که بعد از خداحافظی از آدمهاش٬ واسه شروع کلاس بعدی و ديدن دونه دونه شون لحظه شماری ميکنی.
ميدونم باور نميکنيد٬ ولی درس خوندن تو يه همچين کلاسی از هر تفريح و سرگرمی ای که فکرشو بکنی جالب تر و لذت بخش تر شده.
در تمام دوران زندگيم٬ اينکه بايد هر روز صبح زود بلند شم و برم مدرسه تا درسهايی که ازشون متنفر بودم رو واسه معلم های مختلف بلغور کنم عذابم ميداد; اما الان از اينکه چرا همه ی کلاسها ساعت هشت صبح شروع نميشن ناراحتم.
نميدونم چيه؟...ولی شما زياد زور نزنين درکش کنين; چون اين يه حسيه که فقط به "خرخونا" دست ميده.
امضا: انجمن حمايت از خرهای مقيم بندر.
حرف اضافه :
ــ کلی طول ميکشه تا معدمو توجيح کنم بايد دوباره سی روز تمام با يه لقمه نون پنير و يه ليوان چايی از چهار صبح تا شش بعد از ظهر سر کنه!
ــ يک ماه گذشته ياهو مسنجرم خراب بود...واسه همين پيام های تشکر و قدردانيتون رو دريافت نکردم. حالا درست شده... از اين به بعد خواستين فحش بدين PM بدين٬ در اولين فرصت جواب ميدم ( شک نکنيد ).
ــ مهندسی زمين شناسی جزو علوم پايه است ( تا کور شود هر آنکه نتواند ديد ).
...