" رضا سلمونی " نامه ...

امشب سومین شبی بود که موقع برگشتن از دانشگاه رضا سلمونی رو می دیدم که بیرون مغازه رو موتورش نشسته و داره به آدمای تو خیابونو نگاه میکنه.

ایندفعه دلم براش سوخت.

رفتم جلو دستشو گرفتم٬

بردمش تو مغازه٬

نشستم رو صندلی جلوی آینه و گفتم:

آقا رضا ...... با هشت بزن !!!

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوده

نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بابا مرام!

ته تغاری

سلام قول من رب الرحیم... می بینم که... فداکاری در حد تیم ملی می کنی! فکر کنم الان با اون موهای تراشیده سوجه ی دو ساعت خندیدن باشی

آنی ويلجت

باورش سخته... که هنوز کسايی هستن که دلشون برای يکی ديگه ميسوزه!

خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

کلاه از سر می ربایی قبول، مرا از من می رهانی هم قبول، یک تکّه ابربالای شهر ما هم که می آید ودلش بارانی است را چرا با خود می بری به دشت هایی که آدمی نه، دلی نه، ابری و بارانی نه، باد بانو!؟ از بال زدن پروانه ای در جاکارتا که گفتمت یک بار آقای باد! تا سرعتی که پای غزالهای سوماترا که نگفته بودمت انگار که جمع در جمع طوفانی است مرا در واحه هایی که خاک تا چشم من که چشم تو را نمی بیند می وزد که می وزی و بادهایی در نای من که در نی می دمی و دلت که بارانی می شود هم قبول نیست که آدمی بدحکایتی شده این روزها که همگان می دانند آتش است این بانگ نای و نیست باد!

علی علی اکبری

سلام کچل..... کار خفنی کردی که مرام گذاشتی...... حالا چرا نمره ی ۸؟